المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
405
مروج الذهب ( فارسى )
خواند و پادشاهشان بطوريكه گفتيم جندع بن عمرو بود و جز عده كمى از آن قوم دعوت صالح را نپذيرفتند . صالح پير شد ولى قومش از ايمان دور تر شدند و چون دليل و بيم و وعده و وعيد وى بر قوم مكرر شد معجزه و نشانه از او خواستند تا مگر از دعوت بماند و از مخاطبه ايشان ناتوان شود و يك روز عيدشان كه صالح نيز حضور داشت و بتان خويش را عيان كرده بودند ، چون قومى شتردار بودند باتفاق آرا معجزهاى از جنس اموال خود خواستند و چيزى همانند دارائى خود تقاضا كردند و يكى از پيشوايان قوم گفت « اى صالح اگر راست ميگويى و از جانب خدايت سخن ميگويى از اين سنگ شترى براى ما برون بيار كه پشمالود و سياه و باردار ده ماهه باشد و بچهاى سياه خوشرنگ كاكلى پيشانى بلند و پر موى و كرك بيارد » و او از خدا يارى طلبيد و سنگ بجنبيد و زير و رو شد و ناله و فغان از آن بر آمد آنگاه از پس حركاتى سخت چون حركات زن بهنگام وضع حمل بشكافت و شترى با همان نشانيها كه خواسته بودند نمودار شد كه بچه شترى نيز به همان اوصاف بدنبال داشت و چرا كردن و آب و علف جستن آغاز كردند جمعى از حاضران با پيشوايشان كه معجزه خواسته بود يعنى جندع بن عمرو ، ايمان آوردند و شتر مدتى ببود و چندان شير از آن ميدوشيدند كه براى نوشيدن همه ثمود كافى بود ولى آنها را از لحاظ علف و آب به زحمت انداخت در ميان ثمود دو زن زيبا روى بودند و دو تن از ثموديان بنام قدار بن سالف و مصدع بن مفرح بديدار آنها رفتند و اين دو زن عنيزه دختر غنم و صدوف دختر مجبا بودند صدوف گفت « اگر امروز آب داشتيم شرابى بشما ميداديم ولى امروز نوبت شتر است كه بر سر آب رود و ما نبايد آب برداريم » عنيزه گفت « به خدا اگر مرد داشتيم زحمت آن را كم ميكردند مگر يك شتر بيشتر است ؟ » قدار گفت : « اى صدوف اگر من زحمت آن را كم كنم چه به من ميدهى ؟ » گفت « خودم را مگر آن را از تو دريغ ميكنم ؟ » زن ديگر نيز با آن مرد به همين گونه جواب داد گفتند « براى ما شراب بياريد » و بنوشيدند تا